زندگی من و بابازندگی من و بابا، تا این لحظه: 17 سال و 11 ماه و 28 روز سن داره
محمد منمحمد من، تا این لحظه: 10 سال و 11 ماه و 10 روز سن داره

نگفته هایی در من، برای تو

نامه هفتادم

سلام عزیز دل مامان یه عالم حرف تو ذهنم داره وول میخوره خداکنه به وسطاش که برسم تموم نشه بعد از دو ماه سروقت پری شدن  (چیزی که تو این چند سال محال بود) به این ماه خیلی امید داشتم روز 14 پری رفتم سونو و گفت طبق معمول هیچ چیزی عوض نشده و بزرگترین فولی 8 سانته خیلی غصه دار شدم ...... وقتی بابایی ازم پرسید بهش گفتم دکتر چیزی ندید  ولی گفته شاید تخمک گذاری زودتر انجام شده باشه ....... بازم مثل همیشه ریختم تو خودم....... به بابات هیچی نگفتم تا با امید این روزا رو بگذرونه ............ اخه شادی اون تنها ارزوی منه مطمئن بودم که این ماه سروقت پری نمیشم ......... و همینطورم شد نه بی بی چک گذاشتم و نه ازمایش دادم و نه امپول میزدم ...
11 خرداد 1392

نامه شصت و نهم

سلام گل مامان امروز احساساتم رو خیلی تابلو بروز دادم ................ مثل اینکه فهمیدن ازم پرسیدن الان هم منتظر جوابن یعنی باید بگم که دردم چیه؟؟؟؟   *************************************** بعدا نوشت: مثل اینکه خیلی وقت بود فهمیدن در جواب گفتن فکر نمیکنی داری تو کار خدا وارد میشی؟؟؟  ---- اخه مگه من چیکار کردم ........... جز آرزو داشتن؟؟؟ بغض داره  گلوم رو خفه میکنه  باید برم سر جلسه امتحان و دو ساعت تمام وایستم تا دانشجو ها امتحان بدن کاش میشد بدون اشک گریه کرد و بیصدا هق هق زد اینا فقط محض همدردی یه حرفی میزنن  ............ دلم میخواست اینجا بودن تا با فریاااااااااااد جواب شکم سیریشون رو میدادم ...
9 خرداد 1392

نامه شصت و هشتم

یه روز کسالت آور نمیدونم اگه تو هم بودی اینقدر کسالت آور بود یا نه بابا ظهر که اومد رفت کــــــــــوه ........... ساعت 9 شب اومد بعدشم که رفت فوتبال من موندم و تنهایی و تلویزیون خسته ام از این زندگی تکراری بیخود
6 خرداد 1392

نامه شصت و هفتم

سلام عزیز دل مامان یه عالمه حرف دارم باهات ......... ولی میدونم تا شروع کنم به نوشتن همشون تموم میشه پنجشنبه حدود چهار روز از موعد پری میگذشت و من همچنان هیچ تستی نکرده بودم .... خاله نفیسه زنگ زد و ازم پرسید که چی شد منم گفتم که تست نکردم ....... اما خب وسوسه شدم برای تست ظهر از داروخونه بی بی چک خریدم ..........  مثل همیشه ........... سفید با یه خط قرمز خودم میدونستم که قراره اینطور بشه ........... اما بازم به هم ریختم خوابیدم...... نماز نخونده وقتی بیدار شدم ساعت 7 بود ............ من بودم یه عالمه خواب و یه نماز نخونده و قیافه بغ کرده بابات نمیدونم کلافه از چی بود .......... از خواب زیاد من یا نیومدن تو قرار شد بری...
28 ارديبهشت 1392

نامه شصت و ششم

سلام عزیز مامان رسیدیم به پایان این دوره دوره بی خیالی    حدود 15 روزه که قرصام رو نمیخورم چون تموم شده و خارجیش گیر نمیاد 4 روز از وقتی که باید ازمایش میدادم گذشته و من همچنان نه بی بی چک گذاشتم و نه ازمایش دادم این ماه رفتم سونو متوجه شدم که هیچ اتفاق خاصی نیفتاده و تغییر و تحولی هم تو اوضاع نداریم جز اینکه کیست سه سانتیم اب شده   اما بگم از دندون درد.......... واااااااااااااااااااااااااااااای که بدترین درده این دندون درد  تا مغز استخون ادم درد میگیره دو روزه همزمان باهاش شقیقه هام هم درد میگیره و چشمام امروز که انگار دو روزه نخوابیدم ...... اصلا صبح نمیتونستم از خواب بیدار شم ......... چشمام پر خوابه و ...
26 ارديبهشت 1392

نامه شصت و پنجم

سلام گل مامان هی تو نیااااااااااااااااااااااااا هی ما عیال وار بشیم   دیروز بعد از چهار روز دوری از بابات بالاخره اومد پیشم....  کلاساش تموم شد و اومد خونه منم بالاخره خونه خودم خوابیدم  اخه این چند روزه همش خونه عمه صدا بودیم  وقتی اومدیم خونه دیدیم که پشت پنجره آشپزخونه دوباره داره یه پرنده لونه میکنه و دوباره خوشحالی مامانت   تا الان که سه تا نی نی داره میاد  حالا باید ببینیم این یکی پرنده چند تا نی نی  برامون میاره   ****************************************************  بعدا نوشت: ظاهرا پرنده جدید یاکریمه که نقل مکان کردن و از پنجره اشپزخونه تشریف بردن تو کنتور برق  ...
18 ارديبهشت 1392

نامه شصت و چهارم

سلام اینم از ساعت 8:15 امروز 20 جمادی االثانی ........... روز زن ........... روز مادر دلم بارید ........... گریه امونم نداد........... مجبور شدم برم دستشویی دانشگاه و اروم ببارم ......... ولی رمله فهمید ................... هرچند انکارش کردم حالا اومدم بقیه اش رو بنویسم مهندس رضایی اومد و روز مادر رو به همه  تبریک گفت من موندم و لبخندی که خشک شد ............. روز قشنگم خراب شد ............ نمیخواستم خراب بشه ولی انگار یه بغض کهنه سرباز کرده امروز نمیخواستم از غم بگم و از غم بنویسم ......................  اما نشد دلم شکست با خدا خیلی حرف زدم ............ من اعتماد کامل دارم بهش .............. این اشکها هم از جسم زمی...
11 ارديبهشت 1392

نامه شصت وسوم

مثل اینکه به حس مادرانه شک کرده بودم پرنده ام چند روزیه که برگشته و همچنان روی تخمهاش نشسته و به امید به ثمر نشستن زحمتاش مادری میکنه   همچنان هم با چشماش به من زل میزنه و اگه نگاه کردن من بهش از سه ثانیه بیشتر طول بکشه میپره و میره تا منو با غصه دیگه برنگشتنش تنها بذاره اما دیگه گول نمیخورم .............. حس مادری قویتر از اینه که با یه ترس کنار بکشه و جوجه های از تخم درنیومده اش رو تنها بذاره """"""""""""" حسی که من شاید هیچوقت تجربه اش نکنم"""""""""""""""
9 ارديبهشت 1392

نامه شصت و دوم

سلام عزیز دل مامان دل مامانت گرفت اخه میدونی با چه ذوقی پرنده کوچیکمون رو که لونه کرده بود نگاه میکردم ........... هر روز بهش سر میزدم و از بودنش حس خوبی داشتم منتظر از تخم درومدن جوجه هاش بودم  اما انگار فرزند داشتن به ما نیومده نه به ما ............... نه به پرنده ای که به درخت خونه ما برای لونه سازی پناه اورده دیروز که از سر کار برگشتیم دیدم که یه گربه درخت رو گرفته و داره میره بالا......... من سریع دویدم و گربه رو دورش کردم ولی پرندمون رفته بود ............... پیش خودم گفتم ترسیده و رفته  ................ کم کم میاد ولی تا امروز صبح نیومده بود  دیشب خیلی سرد بود تخم هاش دیگه سرد شدن ............... فکر ...
4 ارديبهشت 1392